عید است جان من به تو جان را فدا کنم
جان از وفا فدا به تو ای بیوفا کنم
جان ناسپرده راه به کویت نمیبرند
گمگشتگان وادی عشقت صلا کنم
دانم که آشنا نشوی با وجود این
بیگانه از برای تو صد آشنا کنم
هر لحظهام سراغ طبیب دگر دهی
این درد توست من به که آن را دوا کنم
صد بار اگر به تیغ زنی نیست ممکنم
کز دامن تو دست تظلم رها کنم
بر جان زار خویش به جان تو ای صنم
دانم اگر رضای تو باشد جفا کنم
دشنام از زبان تو خاقان شنید و گفت
من بندهام هر آن چه تو گویی دعا کنم