فتحعلی‌شاه » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۵

چمن چون بخت خسرو شاد و خرم

نشسته بر عذار لاله شبنم

ز بس باشد هوایش روح‌افزا

نمی‌گردد به پیرامون دل غم

دهد جان مرده صد ساله را باز

نسیمش چون دم عیسی مریم

شکسته رونق آب خضر را

کشد حسرت برای جرعه‌اش جم

در آب صاف آن روح است مضمر

به خاک پاک آن جان است مدغم

برید بحث می‌آید پیاپی

نوید وصل می‌آرد دمادم

تعالی الله از آن آب و گل پاک

دل صد چاک خاقان راست مرهم