من پای بست قامت زیبندهاش شدم
خانه خراب سرو خرامندهاش شدم
ای دل بگو که کیست خداوند این غلام
این بنده که بود که من بندهاش شدم
آمد به کلبه من و جان کردمش نثار
از بیبضاعتیست که شرمندهاش شدم
خندید و گفت از غم هجرم نمردهای
گریان به روز وصل من از خندهاش شدم
با صد فریب دل ز کفم آن صنم گرفت
خاقان اسیر چشم فریبندهاش شدم