مصور پیش چشمم شد جمالش
چه شبها صبح کردم با خیالش
شب هجران به دندان میگزم لب
ندادم جان چرا روز وصالش
به راه توسن او سر نهادم
خوشا آن دم که گردم پایمالش
عجب حسنیست روزافزون خدایا
همی ترسم نگهدار از زوالش
از آن رخسار و ابرو لوحش الله
عیان ماهیست در زیر هلالش
مزن سنگ جفا ای بیمروت
شکسته بال مرغی را به یالش
ز صیادی بترس ای طایر دل
که دامش زلف باشد دانه خالش
ستم کردی به دل چندان که دل خواست
مطابق شد جوابت با سؤالش
غم خود گر بگوید دل به پیشت
تصور میتوان کردن ز حالش
بده ساقی مرا آبی که باشد
خضر حسرتکش آب زلالش
نظر بر غیر تو گر کرد خاقان
مکش او را کشد خود انفعالش