دم تو جان به مرده بخشد باز
تو پیمبر نهای به این اعجاز
دل محمود بر دو چشم ایاز
شد کبوتر اسیر چنگل باز
با سپاه غمت چه چاره کند
دل بیچاره در شبان دراز
بر دلم تیر غمزهاش بنشست
جان بود مزد شست تیرانداز
سحر چشم تذرو رعنا بین
کز مژه دوخت دیده شهباز
گر بخوانند این غزل خاقان
آن دو دانشور سخنپرداز
نقد جان را نثار میسازند
خسرو از هند و سعدی از شیراز