ساقی بیا به دور تو گردم که روزگار
هر کینهای که داشت به من کرد آشکار
اول کبوتر دل من صید میکند
هر شاهباز تازه که خواهد کند شکار
تاب و توان و صبر و سکون و قرار نیست
از حسرت خدنگ تو دل گشته بیقرار
هستم ز ضرب دست تو من منفعل به حشر
گریان و داغدار و سرافکنده و فگار
عزت نیافتیم و ندانم چه طالع است
در پیش گلرخان همه جا ما شدیم خار
تنها نه بینوا ز تو دارد شکایتی
ناکام از عطای تو شاهان کامکار
خاقان به بندگی تو آمد قبول کن
بر خسروان روی زمین دارد افتخار