با همه خوف و رجا آمدهام سوی یار
یا بنوازد سپهر یا بکشد روزگار
چون که فراق تو بود وعدخ وصلت چه سود
محنت هجر ار نکشت میکشدم ز انتظار
سیمتن و سنگدل جز تو به عالم که دید
از تو مشخص بود قدرت پروردگار
چشم تو زد راه شیخ بر در میخانه برد
مفتی ما مست شد نیست کسی هوشیار
دست بدار از جفا ور نه به روز جزا
شکوه برم از تو من نزد خداوندگار
دادرس آمد به کوی محنت شبهای هجر
ناله بیا شکوه کن دیده بیا خون ببار
از ستم روزگار دیده خاقان ببین
کرده ز خوناب دل روی زمین لالهزار