رخش کین تاخته بر عاشق دلباخته یار
شهسواریست که دل صید کند گاه سکار
نیست در بادیه عشق مرا داوریی
بارم افتاده به گل دست من و دامن یار
نکنم ناله ز دستت نکشم آه ز دل
که خورد هر نفسم تیر تو در سینه زار
بار هجران نکشیدی و نمیدانی چیست
بتر از مرگ بود بار جدایی صد بار
بر سر تربت خاقان گذری چون پس مرگ
گوش کن تا شنوی زاریش از لوح مزار