فتحعلی‌شاه » غزلیات » شمارهٔ ۹۵

از رشک گل رخ تو ای یار

در سینه گل خلیده صد خار

آیینه چرخ در فراقت

از دود دلم گرفته زنگار

دیگر نرود به خواب غفلت

از جام تو هر که رفت هشیار

از حسرت روی آن گل‌اندام

از دیده روان سرشک گلنار

در گردن جان پارسایان

از زلف تو عشق بسته زنار

در عهد تو بی‌وفا وفا شد

جنسی که نباشدش خریدار

در دور تو مشتری ندارد

صد یوسف اگر رود به بازار

زآن روی چو روز و زلف چو شب

روزم سیه است چون شب تار

روزان و شبان به کنج محنت

بر طالع خویش و عهد دلدار

گه خنده زنم چو برق نیسان

گه گریه کنم چو ابر آذار

خاقان شب و روز تلخ‌کام است

از حسرت آن لب شکربار