کی شود کآن خاتم دولت تو را بر کف رسد
مژده ملک سلیمان باز بر آصف رسد
اختیاری من ندارم پادشاهی حکم کن
آن چه از بهر دلم بر خاطر اشرف رسد
خوش تماشا میکنم قتل رقیبان را ز تو
کی بود کز خنجرت بیمصرفی مصرف رسد
آب شمشیرت گواراتر بود بر جان من
در بهشتم گر ز حوری جرعه قرقف رسد
بس که دل افروخته از شعله عشق توام
روز محشر بر خلایق زآتش او تف رسد
عالمی چون زهره میرقصند از روی نشاط
هر کجا در بزم عشرت دست تو بر دف رسد
فخر خواهد کرد خاقان در میان کشتگان
کشتگانت چون به محشر هر طرف صف صف رسد