گر چنین پا به گلم سرو خرامان تو کرد
دین و دل تا به ابد بر سر پیمان تو کرد
منت از تیغ تو دارم که به میدان وفا
عاقبت گوی سرم در خم چوگان تو کرد
خسرو حسن تو عالم همه یک سر بگرفت
هر که را بود سری تابع فرمان تو کرد
بس که از شوق شدم خاک به راه تو فلک
طلب خاک شدن در ره جولان تو کرد
دشنه رستم دستان نکند با سهراب
آن چه با این دل من خنجر مژگان تو کرد
زخم شمشیر تو را خواست که دورد اغیار
ستم آن بود که با سوزن پیکان تو کرد
جامهای کز ورعش دوخته بودم همه عمر
پیرهن بود قبا چاک گریبان تو کرد
خواست زاهد زندت دست به دامان چون من
شرم از دست خود و پاکی دامان تو کرد
پیش از این خاطر جمعی به فراغت بودم
خاطر آشفتهام آن زلف پریشان تو کرد
آن چه اسرار که عشق تو ز من پنهان داشت
آشکارا به من آن غمزه پنهان تو کرد
بر سر رحم به من آمده دانم خاقان
مهربانش به من این دیده گریان تو کرد