فتحعلی‌شاه » غزلیات » شمارهٔ ۸۰

دل تمنای وصال رخت از ما می‌کرد

بی‌نوایی ز گدایی چه تمنا می‌کرد

قدح باده ده امروز که خاکش بر سر

هر که در بزم تو اندیشه فردا می‌کرد

دل هر مرده دلی یافت حیات از دم او

نفس پیر مغان معجز عیسی می‌کرد

آن که باور نکند درد مرا کاش دمی

صورت خویش در آیینه تماشا می‌کرد

نقد جان را نه همین داد به راهت خاقان

دین و دنیا همه در وصل تو سودا می‌کرد