فتحعلی‌شاه » غزلیات » شمارهٔ ۷۳

خوش آن زمان که ز بزمش رقیب را راند

مرا به رغم رقیبان به بزم خود خواند

ز صحبت همه کس چون تهی کند پهلو

مرا ز لطف به پهلوی خویش بنشاند

دهد ز کنج لبش بوسه‌ای و در عوضش

چه نعمتی‌است که جان عزیز بستاند

مده به دلبر نامهربان تو هرگز دل

اگر دهی به بتی ده که قدر آن داند

مثال روی تو در آدمی نمی‌بینم

مگر پری به تو ای نازنین پسر ماند

به غیر کینه نبیند ز نیکوان ثمری

کسی که تخم محبت به سینه افشاند

دل شکسته خاقان به بند بد خویی‌ست

کجاست ماه‌وشی کش ز قید برهاند