بر این رهم به امیدی که یار میگذرد
قرار صبر دل بیقرار میگذرد
به یاد موی میانی مرا ز غم شب و روز
سرشک خون همه دم از کنار میگذرد
شوم غبار به راهی که از پی جولان
بلای جان من آن شهسوار میگذرد
ندانم این سر کوی که بود کز آن هر کس
غمین و خسته دل و اشکبار میگذرد
بیار ساغر چون مهر صبح نزدیک است
که وقت مستی و خواب و خمار میگذرد
ز رفتنش به تو گویم به من چه میگذرد
که جان رود ز برم چون نگار میگذرد
دمیده سبزه خط بر رخش کنون خاقان
بنوش باده که فصل بهار میگذرد