ای مسلمانان غم دلدار زارم میکشد
نامسلمان دلبری از انتظارم میکشد
آمد آن شیرین پسر با تیغ خونریزم به سر
کوری چشم رقیب امروز زارم میکشد
گفت خواهم کشتن و در خاک و خون افکندنت
خوشدلم زآن رو که با صد اعتبارم میکشد
درد یاری داشتم دل خوش به وصل دلبری
هجر آن دلدار و یاد آن دیارم میکشد
دوش داد او وعدهام خاقان که خواهم آمدن
وعده داده است اما ز انتظارم میکشد