لهلن به سخن چو شد گهرسنج
زآن لعل بریخت گنج در گنج
در ششدر نرد حیرتم من
تا باخته دل به یار شطرنج
غیر از تو که زد ز خوبرویان
در کشور حسن نوبت پنج
رخسار تو گنج حسن و کاکل
ماریست که خفته بر سر گنج
ببریدی اگر رخ تو دیدی
یوسف کف خود به جای نارنج
ای وصل تو گنج عیش شادی
ای هجر تو اصل محنت و رنج
ریزد گهر از بنان خاقان
در وصف تو چون شود گهرسنج