فتحعلی‌شاه » غزلیات » شمارهٔ ۴۴

دلی دارم که از تنگی به تنگ است

به خویش و خویشتن دائم به جنگ است

همیشه از فغانش در فغانم

چو ناقوس کلیسای فرنگ است

ز مژگان تو ای ابروکمانم

دلم را حسرت زخم خدنگ است

چه حاجت بستن صیدی که او را

ز زلف گردنش صد پای لنگ است

به مینو گر برندم بی‌تو هیهات

که بی‌تو شهد در کامم شرنگ است

جدا از روی تو مشکل توان زیست

جهانم بی‌تو در کام نهنگ است

صلایت می‌زند پیر خرابات

برو خاقان چه جای نام و ننگ است