فتحعلی‌شاه » غزلیات » شمارهٔ ۳۷

بکش به تیغ و نگه کن که خون‌بهای من است

رضا رضای تو باشد خدا گوای من است

هزار مرتبه هر روزم ار کشد گویم

به دست یار بنازم که این سزای من است

برو رقیب من از تیغ او نمی‌ترسم

ز مرگ بیم ندارم که مدعای من است

سری که سود کله گوشه بر سپهر برین

شده است خاک و نگفتی که خاک پای من است

به دل که از کف صد کافرش رهانیدم

ز چشم مست تو ترسم که در قفای من است

من آن نیم که دهم دل به دست بوالهوسی

کسی که دشمن عالم شد آشنای من است

هزار شکر که خطش دمید و راحم شد

گرفت آینه زنگار و از دعای من است

خوشم به درد و مرا حاجتی به درمان نیست

که زخم خنجر مژگان او دوای من است

به پای گل چو رسی گوش کن ترانه عشق

ز عندلیب خوش الحان که هم نوای من است

پی نماز به مسجد دگر نخواهم رفت

مرید پیر مغانم که مقتدای من است

به رتبه خسرو عالم اگر چه خاقان است

چه می‌شود که بگویی که این گدای من است