چاره عشقت به غیر از عشق نیست
چاره بیچاره غیر از مرگ نیست
چاره این درد بیدرمان مجوی
نیست ممکن در جهان بیعشق زیست
شد روان خوناب دل از کوی تو
دیدهام گویا به جال دل گریست
هر که در کوی تو آمد برنگشت
هستی عالم به کویت گشت نیست
میگذشت از پیش من با صد فغان
هر چه من بگریستم او ننگریست
سر نه تنها من به پایت سودهام
آن که سر ننهاده در پای تو کیست
قوت روح است خاقان در جهان
حسن خوب از چارده تا سال بیست