دل خانهخراب غم زیباپسران است
دائم پی گلپیرهنان جامهدران است
میمیرم از این غم که مهی کاو مه من بود
ببرید ز من مهر و از آن دگران است
فریاد از آن ناوک مژگان سیاهت
کآن آفت جان و دل صاحبنظران است
یا رب به کنار من دل سوخته آید
آن شوخ که تاج سر زرین کمران است
هرگز نکند پرسش بیمار خود آن شوخ
میمیرم و دلدار من از بیخبران است
بگداخته در بوته محنت تن خاقان افتاده
این ز آتش عشق و ستم سیمبران است