فتحعلی‌شاه » غزلیات » شمارهٔ ۲۴

در دلی نیست که ماوای تو نیست

فتنه نرگس شهلای تو نیست

ای که گفتی به دلت چیست بگو

به دلم غیر تمنای تو نیست

جمله جویای تو در دیر و حرم

در سری نیست که سودای تو نیست

همه از دست تو در راه و فغان

کشوری نیست که سودای تو نیست

نیست سروی به گلستان ای یار

که خجل از قد رعنای تو نیست

سنبل تر به لب آب حیات

بهتر از خط چلیپای تو نیست

نه من از عشق تو رسوا شده‌ام

هیچکس نیست که رسوای تو نیست

گر چه خورشید جهان افروز است

لیک چون روی دلارای تو نیست

کعبه گردیده سیه پوش ای بت

کش فروغ از رخ زیبای تو نیست

سر ما و قدمت خاک سیه

بر سری باد که در پای تو نیست

گر چه خاقان سخنش شیرین است

لیک چون لعل شکرخای تو نیست