فتحعلی‌شاه » غزلیات » شمارهٔ ۲۲

زار گریم که مرا یار وفادار برفت

چون نگریم ز وفا گر بر من یار برفت

دل نمانده است مرا از غم هجرش آری

بی‌دلم زآن که مرا دلبر و دلدار برفت

کار من گریه و زاری بود آری ور نه

چه کنم گر نکنم کار من از کار برفت

آن که صد بار دلم هر نفسی زاو خوش بود

آه کز پیش من زار به یک بار برفت

شده‌ام وحشی و رم می‌کنم از آدمیان

تا مرا مشک‌فشان آهوی تاتار برفت

این سیه‌روز نسوزد به چه سان همچون شمع

کامشبش روشنی شمع شب تار برفت

آخر آن دل که وفای تو در آن ساکن بود

در غمت خون شد و از دیده خون‌بار برفت