دلبرا نوبت دلداریهاست
صنما وقت وفاداریهاست
برد لیلیوشی از من دل و جان
ای جنون نوبت سرشاریهاست
یار رفت از بر و ماندم مهجور
بخت هی وقت مددکاریهاست
یار با غیر به می خوردن شد
باز دل نوبت خونخواریهاست
میدهد باده ز لعل لب خود
میکشان اول هشیاریهاست
یار امشب به برت میآید
دیده هی نوبت بیداریهاست
شده خاقان ز فراقش بیمار
دوستان وقت پرستاریهاست