خنجر دیگری بزن صید به خون تپیده را
ور بکشی روا بود بنده زر خریده را
پادشه شکرلبان بنده بینوای تو
اس ستمت کجا برد پیرهن دریده را
بر سر کشته غمت گر تو شبی قدم نهی
فرش رهت کنم بتا مردمک دو دیده را
ای بت سیمتن دگر کاکل دلفریب تو
باز به دام میکشد مرغ دل رمیده را
از سر کشتگان خود از پی قتل دیگری
باز به ناز میکشد دامن خونکشیده را
جامه به تن قبا کند بلبل بینوا چو من
بیند اگر به گلستان آن گل نورسیده را