کشت از یک نگهی دیده خونخوار مرا
زنده کرد از سخنی لعل شکربار مرا
از کمندش نتوان تا به قیامت رستن
آن که از روز ازل کرد گرفتار مرا
بارها جان به رهش دادم و از من نگرفت
کشت آخر به همین حسرت دیدار مرا
شادم از کشته شدن زآن که به عالم گویند
کشت از جرم وفا یار وفادار مرا
گفت خاقان ز غمت ای غم تو شادی دل
نیست در هر دو جهان غیر تو غمخوار مرا