ای که از شاخ گل آراسته تر می آیی
طرفه آیین بهاری به نظر می آیی
نکهت از غنچه ی تصویر شود چهره گشا
به حجابی که تو از پرده به در می آیی
محو تمکین به سر لطف چو آیی با ما
می توان گفت که چون آب گهر می آیی
شوخ و شرم و رم و الفت و اعراض و نیاز
به هم آمیخته چون شیر و شکر می آیی
شبنم اشک من آیینه ی گلزار تو شد
دیده ام دیده که از باغ نظر می آیی
گرم و تر بس که به چشم دل احباب آیی
در نظر قطره و در سینه شرر می آیی
گر بدانی به چه تلخی گذرانم شب هجر
با بط باده و با شمع و شکر می آیی
این چه تمکین و حجاب است که از راه خیال
در دل و دیده به صدر خون جگر می آیی
یک جهان عجز و نیازش به مدد آمده است
که تو با نورس از این مرتبه بر می آیی