نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۴۶۱

کاروانی است زگلزار روان هر نفسی

لاله داغ است رفیق تو بجنبان جرسی

همچو صبحم نفسی بودی اگر دسترسی

در جهان تیره نماندی ز دمم روز کسی

جز خدا نیست مرا چشم به اقبال کسی

کی دهم شهپر سیمرغ به بال مگسی

بلبل هرزه درا زنگ غم از دل نبود

نیست جز غنچه در این باغ مرا هم نفسی

آب تا دانه مهیاست ز صیاد مرا

طایر قدسم و چرخ است مرا چون قفسی

همسر گوهر معنی نشود مهره ی پشت

آدمیزاده نکرده است تملق به خسی

همچو مرجوم سزاوار به سنگش بینم

می رساند عدسی هر که خسارت به کسی

پشته ی خار کجا بسته کمر از رگ گل

پنجه ی موج گهر را نبرد مشت خسی

اول و آخری از سلسله سبحه مپرس

نیست با قافله ی اهل سخن پیش و پسی

یک دمت همچو نفس نیست ز شوخی چو قرار

همچو جان از ته دل همدم من شو نفسی

خنده از میکده ی لعل تو لب چش قدحی است

بوسه از باغ وصالت ثمر پیش رسی

چشم دارم که دگر ناظر لطفت نشوم

هست از عین عطای تو مرا ملتمسی

گر مبارز طلبی بر سر میدان سخن

فارس معرکه ای هست که تازد فرسی

صبح اشراقی اگر دم زتجلی زده است

فال پروانه گی ام زد به چراغ قبسی

ناظر صورت باطل دل حق بین نشود

چه کنم نقش هوس نیست چو در دل هوسی

روز شب بر تو و شب روز تو را می گذرد

بسته ی طول امل تا چو سگی در مرسی

سرمه از خاک صفاهان به گلو نورس ریخت

نیست درعالم انصاف چو فریاد رسی