نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۴۶۰

دارم هزار شعله به داغ جگر نهان

صد دوزخ غم است در این یک شرر نهان

خونریز تر ز چشم بتان مهر خامشی است

باشد هزار تیغ در این یک سپهر نهان

روشن دلیلم از مژه ی گرم خون اوست

در هر رگم چو شمع بود نیشتر نهان

از بار لطف شاخ گل ما نهفته روست

از دین نخل ما است ز جوشش ثمر نهان

لب محو در تبسم دندان نمای اوست

در موج جوی شیر بود این شکر نهان

چشمم ز حیرت آینه ساز از سرشک شد

حسنش چو کرد آینه از چشم تر نهان

ترسم که داغ طور کند گل زشعله اش

آهم چو بوی غنچه بود در جگر نهان

شوید به آب چشم خود از نور دیده دست

روزی شود پسر چو ز چشم پدر نهان

خورشید پوش طفل سرشکم شد آشکار

خندیده تا زمهر به مژگان تو نهان

طوفانی لطیفه ی افکار ماست خصم

داریم بحر خویش در آب گهر نهان

نورس ز سحر خامه چه صفها شکسته ایم

داریم تیغ خود به عصای هنر نهان