ای که چون زلف دو تا در هم و آشفته زمایی
ز چه ره تیر ز مهری ز چه رو رخ ننمایی
باز چون طره بر آشفته و دلگیر زمایی
نه حدیثی نه تبسم نه نگاهی نه ادایی
نه همین سرکش و عاشق کش و خونریز و بلایی
به ادا دشمن دینی به نگه عین جفایی
به کمند خم گیسوی رسا شیر شکاری
به سنان مژه از چشم خرد حلقه ربایی
خواستم چون تو پیاپی نفروشم به شکیبم
هوش چون صبر کند رم ز برم چون تو بیایی
تو که اکسیر حیاتی ز چه غارتگر جانی
تو که رشک مه و مهری ز چه بی مهر و وفایی
چه غرور است که یک دم در پرخاش نبندی
دلت از جنگ نگیرد به سر صلح نیایی
تیرگی از مه و تلخی ز شکر کس نشنیده است
تو چو جان مایه ی لطفی همه بیداد چرایی
خواستم دل به تغافل ز تو غافل بستانم
باز غافل دلم از دست به ساعد بربایی
به هم آمیخته چون شیر و شکر دوری و وصلت
زان به جا نیست دل من که چو جان در همه جایی
تنم از دوری رویت شده چون سایه ی مویت
روم و رفته ام از دست نگارانه بیایی
حائل و پرده کجا مانع دیدار تو باشد
گر چو خورشید به چرخی تو که در خانه ی مایی
واجب الحفظی و در نامه ی اندیشه نگنجی
واجبی زانکه در آیینه ی امکان ننمایی
نورس آتش به رگ جان زده چون رشته ی شمعم
مه امید فروزی صنم حور لقایی