نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۴۴۵

غنچه خندان کن و چشمک زن و آیان شده ای

بلبل آوازه و پرکار و غزلخوان شده ای

موشکاف از نگه و نکته طراز از مژگان

مدعا پرور و خودکام و زبان دان شده ای

مست چو نرگس و در سیر مقامات نگاه

راه دل ها زن و خوش حرف و نوا خوان شده ای

جاده ها چون نی نرگس ز تو گلدام نگاه

رشک باغ نظر از چاک گریبان شده ای

نقش پا آینه دار تو به هر رهگذر است

بس که بی وجه به هر کوچه شتابان شده ای

همچو پرگار به خمیازه پا هر نفسی

مرکز دایره ی صحبت رندان شده ای

رفته ای خیره به چنگ خود و رو داد چو فتح

با خود ای عقده گشا دست و گریبان شده ای

تنگ چون نشاه کشیدی به بغل دختر رز

از دو لب نقل و می بزم حریفان شده ای

در محیط هوس افتاد به گرداب قدح

لنگر انداخته بازیچه ی طوفان شده ای

سایه ی چتر هوس تا فکنی بر سرچشم

همچو مژگان به نظر بر زده دامان شده ای

ره خوابیده به انداز تو قد راست کند

محو انگیز به نازی که خرامان شده ای

چارسو از شکن زلف تو بتخانه ی چین

نقش امید جهان زینت میدان شده ای

در کَفَت رنگ حنا دست فروش از کاکل

حلقه ی معرکه را سلسله جنبان شده ای

مست و بی مانع و خون گرم و شلابین حرکات

آنچه می خواست دل اهل هوس آن شده ای

تا به سر وقت دل خسته ام آیی ز وفا

وعده با نورس خود کرده پشیمان شده ای