بر جگرم ز غمزه ای خورد خدنگ تازه ای
شیشه ی دل شکسته شد باز به سنگ تازه ای
باز به کعبه ی دلم نرگس سرمه سای او
ریخت به هر نظاره ای رنگ فرنگ تازه ای
چهره نو خطی زدود از دل ما غبار غم
آینه جوهر صفا یافت ز رنگ تازه ای
بس که به جور کرده خو این دل فتنه جو بود
تشنه ی آب دشنه ای کشته ی جنگ تازه ای
سوخت چو عود مجمرم هندوی نیشکر قدی
شور فکند در دلم شکر تنگ تازه ای
حب نشاط عاشقان نقطه ی خال هندویی
جوهر سبزه ی خطی نشاه ی بنگ تازه ای
بر رخ گرم سوت او حلقه ی چشم دوختم
بوسه چِکَن قماش او یافته رنگ تازه ای
دیده ز چاک سینه ام تا دل داغدار را
بازگرفته آهوش خوی پلنگ تازه ای
نورس ما از این غزل چهره گشای راز شد
باز به روی کار ما آمده رنگ تازه ای