نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۴۲۸

من آن مرغم که باشد چرخ و اختر خط و خال من

پی پرواز همت هر دو عالم شد دوبال من

به معراج خیال قامتش هر گه رود فکرم

فلک چون سبزه ی خوابیده گردد پایمال من

نظر گر جانب آیینه با این وحشت اندازم

دهد چون موج هر دم کوچه جوهر بر مثال من

نشد سر پنجه ی فطرت حریف زور بازویم

نبست آیینه ی ادراک هم نقش خیال من

حنا بر پنجه ی خورشید مژگان ترم بندد

دهد تشریف سر تا پا فلک را اشک آل من

به کف بند نقابش صد بیابان ره به او دادم

به آن گل پیرهن چون بوی گل باشد وصال من

به خون عالمی کردی نگارین دست و خنجر را

توانی کرد ای بیداد گر رحمی به حال من

گل مطلب در آغوش تمنای دلم باشد

جواب خویش را در آستین دارد سوال من

گل خورشید می جوشد ز داغ لاله اش نورس

به گلشن گر بیفتد سایه ی نازک نهال من