می نهد لقمه در دهن دندان
نعمتی بوده داشتن دندان
چند دندان نهیم بر سر حرف
هست تاج سر سخن دندان
بی وجودش چو تلخ باشد عمر
نقل عیش است در دهن دندان
خانه ی سن از او بود معمور
هست چون خانه خواه تن دندان
لعل لب آبرو از این دُر یافت
شبنم غنچه ی دهن دندان
بخیه اینجا به روی کار افتاد
دوخت بر عمر پیرهن دندان
پیرکنعان ذوق را باشد
یوسفی در چه ذقن دندان
سرخط اتفاق داده به خلق
چهره پرداز انجمن دندان
بی سخن روشن است چون باشد
شمع هر حرف را لگن دندان
سجده آورده ام به دم پیشش
بت بود حرف برهمن دندان
عقده ی غنچه تا گشاده شود
ژاله گردید بر چمن دندان
خالی افتاده در نظر جایش
می دهد یاد از وطن دندان
هیچ دندان نخواست خوردن چشم
خشم خود خور به هم مزن دندان
باید از عمر خویش دندان کند
چون نمانده است در دهن دندان
عمر پیمانه پر کند نورس
چون کند میل ریختن دندان