نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۴۱۳

تا ز سرو قامتش دل شد مهیای سخن

ریختم رنگ قیامت را ز بالای سخن

بس که باشد هر سر مویم پذیرای سخن

سبزه ی خاکم کشد چون خامه طغرای سخن

خامه در فیض سخن آزاد می گردد ز بند

لوح راسازد قلمرو حکم دارای سخن

رفرف از دست سلیمانش به رنگ خامه است

مور می گردد اگر معراج پیمای سخن

شهد لطف پادشاهان است نقل باده اش

گر کند منقار مرغی تر ز صهبای سخن

جز دو کل را از سخن هنگامه در معنی است گرم

صفحه صاحب مجلس است از نقش پیرای سخن

اطلس چرخ از دو حرفش بسته نقش تار و پود

عرش تا فرش است تصویری ز دنیای سخن

ابلق از سوسن زند بر سر مرا نقش قدم

بس که دارم درطریق حرف پروای سخن

پرتو لطفش گشاید چهره ی فرزانگی

حسن عقل آیینه می سازد ز سیمای سخن

نقطه ی کلکم نماید خال بر کنج لبش

معنی پیچیده ام زلف چلیپای سخن

تا به دست آورده ام چون خامه نورس راه حرف

جاده شد از سایه ام سطری ز انشای سخن