نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۴۱۲

کرده تا طوفان معنی لفظ گوهر بار من

بحر می بوسد زمین ساغر سرشار من

همچو خال لب نهان در نقطه دیوان ها مرا است

مخزن اسرار شد مهر لب اظهار من

سینه تا آسمانها طرح کرد از دود آه

از طپیدن داغ دل شد ثابت و سیار من

نعمتم از بس که بی اندازه از خوان قضا است

نیست غیر از داغ و زخم تیغ در سر کار من

بسته بینش عقد مرواید ابکار مرا

می کشد در چشم گوهر سرمه لطف تار من

خانه ی دل تا مرا شق خورد از تیغ جفا

شد محیط هر دو عالم مرکز پرگار من

همچو مرجان پنجه ی مژگان نگارین می کند

گر به خواب چشمی آید دیده خونبار من

خونی اقرار حق را زخم منکر شد نصیب

تیشه ها بر پای خود زد حاسد از انکار من

بس که چون نورس بود عالی بنای همتم

انجم و افلاک باشد نقشی از دیوار من