به خنجر کج مژگان او شهید شدن
بود به قفل در مدعا کلید شدن
از آن بود به تو روی امید واری دل
که کفر محض بود از تو ناامید شدن
ز عین عشق نظر هر که یافت دیده وراست
به حرف و صوت نشاید ز اهل دید شدن
چنان که جلوه ی آب از گهر شود افزون
نهان به لطف تو گشتن بود پدید شدن
رموز لطف و ادا بالبدیهه می گوید
توان ز حرف نگاه تو مستفید شدن
هزار رنگ چو تصدیع می کند تحویل
بود بعید ز کامل مرید عید شدن
شدی چو پیر چوطفلان مباش غره به عید
نمی توان خَرَف از دید و بازدید شدن
سیاهی اش نبود از نشاط دل نورس
نیافت مور غمش فرصت سفید شدن