بسته دارد طلسم تن دندان
پاسبانی است در سخن دندان
هر که عارف به نفْس خود شد یافت
سبحهی ذکر در دهن دندان
چهرهپرداز صورت و معنی است
چیده ز آنرو به خویشتن دندان
نظم ترکیب هر سخن با اوست
سخن آراست بیسخن دندان
بس که باشد ستم رسیده ز خلق
درد دارد به هر دهن دندان
قرعهی تختهی زبان باشد
میکشد رمل بهر تن دندان
جانشینش چو هیچ گوهر نیست
غیرت لؤلؤ عدن دندان
پی روزیخوران به کام از چرخ
آسیایی است بیسخن دندان
چون از او روشن است خانهی عمر
هست قندیل کاخ تن دندان
مغز جان استخوان دندان است
جان عمر است پیش من دندان
میتوان هرچه هست داد به او
چون بود ضامن بدن دندان
بس که آزار دادهام او را
کرده پهلو تهی ز من دندان
نورس آیینهاش مزن بر سنگ
شد چو مشّاطهی سخن دندان