نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۳۹۸

غبار در دل از آن خط مشکبار ندارم

ز بحر حسن تمنا به جز کنار ندارم

به مُهر نقطه ی خالم برات بوسه رقم کن

خطت رسیده دگر تاب انتظار ندارم

ز خط غبار بر آیینه بی سخن ننشیند

زنو خطان به دل از سادگی غبار ندارم

جدا ز غنچه ی لب نوخطی که کرده اسیرم

دماغ خنده ی گل برگ نوبهار ندارم

زسینه چون رگ یاقوت دود آه برآید

چه خون که مهر دل ازآن لعل آبدار ندارم

تو هر چه خواستی از دل به یک کرشمه گرفتی

به جز غمت من دلداده یادگار ندارم

به روزگار تو را با دل آشنا چو نمودم

از این جهت گله از روزگار ندارم

مگر به خطه ی کشمیر خال و خط تو میرم

به قندهار شکر خنده چون قرار ندارم

چون نورس از ته کار هوس مرا خبری هست

ز جنس حسن نظر جز به روی کار ندارم