قبای مردمی بر قامتت کوتاه چون دیدم
زکوتاهی نمایان بود نورت چشم پوشیدم
نصیبم لاغری چون بالش پر شد ز پهلویت
اگر پهلو تهی کردم ز پهلوی تو بالیدم
همان چون گردش پرگار در خود داشتم سیری
اگر گرد تو چندی چون خط پرگار گردیدم
اگر ترسیده چشمم در لباس از جوابم شد
ز بی اندامی ات چون جامه ی کوتاه پوشیدم
سرشک لاله گون بر چهره چون مژگان کنم خرمن
برویم تا شکفتی از کرم بالله گل چیدم
ز عین التفاتت باز دیدی چشم کی دارم
چو در هر دیدنی پوشیدن چشم تو را دیدم
کسی را تا نیازارد کسی آزرده کی گردد
چو دیدم رنج بسیار تو ای بی درد رنجیدم
کف افسوس شدم چون سنج هر دستی که مالیدی
به دستوری که می باید تو را فهمیده سنجیدم
طبیی جز سخن درد سخن را من نمی بینم
به آهنگ حریر خامه چندانی که نالیدم
نماید لاله زخمی که از تیغش زدم بر سر
گل بی خار اگر نورس من از باغ جهان چیدم