نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۳۹۰

ز مهر جلوه فال تجلی زد بر او دوشم

که چون صبح از گل خورشید زرین است آغوشم

از آنرو راز دار حیرتم با شد دُر گوشش

که چون آب گهر محو صفای آن بناگوشم

تواند پرتو خورشید خضر راه من گردد

که از باغ جهان چون شبنم گل خانه بردوشم

گهی مجنون زلف و گاه محو نافه ی خالم

به مویی یا به بویی لیلی من می پرد هوشم

به دل گفتم کجایی در چه کاری گفت خوش باشد

ز چین کاکلش در سایه ی خط بناگوشم

خموشی در سخن پیچده دارد معجز نطقم

چو چشم سحر سازش بی سخن گو یاد خاموشم

محیط آتشین موج غمم درعشق او نورس

چو شور بحر طوفان گل کند از شوخی جوشم