نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۳۸۱

کمر یار بسته می بینم

گل امید دسته می یبنم

قلم تو به جزم خط خورده است

خط ساغر شکسته می بینم

بوی گل ساز کرده برگ سفر

مفرش غنچه بسته می بینم

خال را چون سپند از شوخی

به رخش جسته جسته می بینم

ریخت اجزای گل ز یکدیگر

دل بلبل شکسته می بینم

هر که گردد اسیر قید فرنگ

از کمند تو رسته می بینم

بس که آشفته چشم بیمارش

خاطر غمزه خسته می بینم

تار شد روزم از بریدن زلف

رشته ی جان گسسته می بینم

بر لبش نقش خاکساران را

نورس از خط نشسته می بینم