نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۳۷۲

عجب مدار که پا در رکاب شد دل و دینم

خراب جلوه ی آن خوش نشین خانه زمینم

گذشته تا به لبش نامم از تجلی حسن

نگارخانه ی چین شد سواد نقش و نگینم

عبیر پیرهن محشرست مشت غبارم

چو شور تازه کند از تبسم نمکینم

شبی که بود دلم تر دماغ نکهت زلفش

به جای اشک ز مژگان چکید نافه ی چینم

به حکم ناز دهد آبروی حسن عتابش

به موج چشمه ی خورشید سر ز چین جبینم

چو رشک بهله فروچیده دستگاه به خونم

ز پیچ و تاب میان بسته ی کمر چه کمینم

به بال فکر و نظر نورس آن قدر که پریدم

ندا و عقل نشان از نگار پرده نشینم