عجب مدار که پا در رکاب شد دل و دینم
خراب جلوه ی آن خوش نشین خانه زمینم
گذشته تا به لبش نامم از تجلی حسن
نگارخانه ی چین شد سواد نقش و نگینم
عبیر پیرهن محشرست مشت غبارم
چو شور تازه کند از تبسم نمکینم
شبی که بود دلم تر دماغ نکهت زلفش
به جای اشک ز مژگان چکید نافه ی چینم
به حکم ناز دهد آبروی حسن عتابش
به موج چشمه ی خورشید سر ز چین جبینم
چو رشک بهله فروچیده دستگاه به خونم
ز پیچ و تاب میان بسته ی کمر چه کمینم
به بال فکر و نظر نورس آن قدر که پریدم
ندا و عقل نشان از نگار پرده نشینم