از مهر همچو سینه ی مشرق لبالبم
هرگز به حرف کینه نشد آشنا لبم
چون شب سیاه نامه ی سودای کینه نیست
دم می زند چو صبح زصدق و صفا لبم
دوری چو مشکل است ز دیرینه همدمان
یک دم نمی شود ز خموشی جدا لبم
چون دل به هیچ وجه به باطل نشد حریف
در حرف حق مثل شده نام خدا لبم
از بس که خون چکان ز دلم ناله جوش زد
در بحر خون چون موج نماید شنا لبم
چون دل حریف حرف تمنا نمی شوند
بی آرزو و زبانم و بی مدعا لبم
هر دم ز حرف طوطی خط تو بی سخن
پهلو زند به سایه ی بال هما لبم
لعلت مکیده است و حدیث شنیده است
مطلب شکار گوشم و حاجت روا لبم
هر دم زشوق دانه ی خالت چو مرغ دل
پرواز کرده است به بال دعا لبم
از بس که هم زبان شده با فکرت صواب
ایمن بود چو خامه ی صنع از خطا لبم
چون خون رشک در جگر خصم بی سخن
هر دم کند زجوش معانی صدا لبم
نورس ز کنج گوهر اندیشه های دل
دارد به زیر پرده ی فطرت چه ها لبم