نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۳۶۳

از مهر همچو سینه ی مشرق لبالبم

هرگز به حرف کینه نشد آشنا لبم

چون شب سیاه نامه ی سودای کینه نیست

دم می زند چو صبح زصدق و صفا لبم

دوری چو مشکل است ز دیرینه همدمان

یک دم نمی شود ز خموشی جدا لبم

چون دل به هیچ وجه به باطل نشد حریف

در حرف حق مثل شده نام خدا لبم

از بس که خون چکان ز دلم ناله جوش زد

در بحر خون چون موج نماید شنا لبم

چون دل حریف حرف تمنا نمی شوند

بی آرزو و زبانم و بی مدعا لبم

هر دم ز حرف طوطی خط تو بی سخن

پهلو زند به سایه ی بال هما لبم

لعلت مکیده است و حدیث شنیده است

مطلب شکار گوشم و حاجت روا لبم

هر دم زشوق دانه ی خالت چو مرغ دل

پرواز کرده است به بال دعا لبم

از بس که هم زبان شده با فکرت صواب

ایمن بود چو خامه ی صنع از خطا لبم

چون خون رشک در جگر خصم بی سخن

هر دم کند زجوش معانی صدا لبم

نورس ز کنج گوهر اندیشه های دل

دارد به زیر پرده ی فطرت چه ها لبم