به ساز تربیت درپرده ی مهر است دستورم
بلند از گوشمال آوازه می گردد چو طنبورم
به دست از دست خط حسن دارم سایه ی دستی
به دل داغ غمم تعلیق ها از شعله ی طورم
زخونریزم چو مژگان گر دم تیغ تو بر گردد
در آب خضر اگر بینم هلاک خویش معذورم
گراز دشنام تلخش روی دل یک دم نمی بینم
به تنگ آید دل از غوغای شکر خنده ی حورم
اگر نالم ز دستش باز دارم چشم بر شستش
اگر عرض نیازی می کنم ناز است منظورم
چو چشم و نور چشم از بس که باشد لطف منظورش
به من جانان بود نزدیک چندانی که من دورم
چو شمع از آب و تاب جلوه اش گریان و خندانم
به رنگ بوی گل درعشق او رسوا و مستورم
ز راه مغز داری بی صدا چون خامه شد حرفم
مکرر در نظرها با کمال قدر چون نورم
گذارد دست بر خاطر چوناوک را به زه بندد
نمی آید به چشم خصم چون شست کمان زورم
به پیشم از پی تبرید ریشی مدعی دارد
ز دم سردی لب او داده هر دم قرص کافورم
به چینی خانه ی ترکیب نورس از خطا کردن
ز موی کاسه ی سر داده هم چشمی به فغفورم