نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۳۵۳

دارم دل صدپاره هر پاره جانان در بغل

از یک گل این شبنم کشد چندین گلستان در بغل

در عشق آن گل پیرهن از خام غم دارد چو گل

پیراهن عریانی ام چاک گریبان در بغل

از بس که در چشم و دلم جا کرده نقش جلوه اش

هر قطره اشکم را بود تصویر جانان در بغل

آیینه ی یوسف بود گل های داغ از پرتوش

دارد دل یعقوب من صد ماه کنعان در بغل

از بس که دزدیدم به دل اشک از حجاب نوخطی

خیزد غبار از خاک من چون ابر طوفان در بغل

چو گلبن از خاکم دمد هر غنچه را از ناوکش

چون قطره های خون من گل کرده پیکان در بغل

دارد به تن هر قطره خون ای شعله ی گل پیرهن

چون عکس مشکین خالها داغ توپنهان در بغل

شمع از قبول راستی دم از ید بیضا زند

چون صبح دارد صدق ما خورشید تابان در بغل

نورس مگر اکسیر عشق آمد به دست من که شد

آهم هم آغوش اثر خارم گلستان در بغل