از شراب لعل ساقی بس که دارم کام خشک
چون خطش سوهان روحم بود هر پیغام خشک
از فروغ لعل جانبخش تو در بزم چمن
آب حیوان می چکد از دیده ی بادام خشک
تشنه ی گفتار تلخش را چو آب زندگی
می شود اکسیر عمر جاودان دشنام خشک
هر که پاس ابروی خویش دارد چون گهر
در محیط از شرم همت تر نسازد کام خشک
در نظر بی باده ی مشکین غمار آلوده را
می شود خمیازه ی زخم نمایان جام خشک
تر زبانی های ما نورس ز فیض صائب است
می تراود نغمه های تر زمن با کام خشک