از حسن تو چون عالم جان است در این باغ
گل درعرق شرم نهان است در این باغ
خاموش بود بلبل گویا ز ترنم
گل محو تو ای غنچه دهان است در این باغ
هر برگ چو طوطی به نوایی است غزل خوان
آن آیینه ی صورت جان است در این باغ
از فیض شکر خنده ی جانبخش لب یار
هر شبنم گل خرده ی جان است در این باغ
در جدول آبند بتان با لب میگون
بر خور که می لعل روان است در این باغ
هر برگ به گل بازی این لاله عذاران
چون نرگس شهلا نگران است در این باغ
آمیزش خوبان به گل از روی تماشا
چون صحبت مهتاب و کتان است در این باغ
از شوخی هر سرو به شاباش هزاران
هر شاخ گلی رقص کنان است در این باغ
هر برگ زبانی است پی عرض تمنا
نورس مگر آن جان جهان است در این باغ