نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۳۲۳

ز عشق در دل من کرده داغ سودا رقص

کند به یاری آتش سپند افشا رقص

اگر چه شوخی سروش کند مهیا رقص

زپای کوبی زلفش شود دو بالا رقص

مگر به سیر چمن نوبهارم آمده است

که همچو نکهت گل کرده رنگ گل ها رقص

ز برق ناله ی من آب شد چنان دل سنگ

که همچو موج کند هر رگی ز خارا رقص

چون رنگ ریخته در دشت جلوه نازش

که چون نسیم صبا کرده کوه و صحرا رقص

چنان به راه تو دل پای کوب بی تابی است

که همچو نبض کند جاده از پی ما رقص

زاهل حال نگردد کسی به علت وجد

که کرده از اثر اختلاج اعضا رقص

به ذوق مردمک دیده در نظر بازی

کند ز شوخی خالش به دل سویدا رقص

مرا به لعل لبش ضبط بوسه ممکن نیست

که کرده در کف مخمور جام صهبا رقص

ز جوشن فکر سخنور به وجد می آید

که از تلاطم امواج کرده دریا رقص

بود به بزم وصال تو پای کوبی دل

ز آفتاب شود ذره را هویدا رقص

چنان ز داغ تو شد عین آتش اجزایش

که چون شرار کند اشک نورس افشا رقص