نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۳۱۷

ز دل سر می کشد طرف کلاهش

که زد قبای راه راهش

مپرس از نشئه ی آن چشم می گون

که می گردد سر عقل از نگاهش

به شکر خواندن آن لب نشانی است

سه مشکین نقطه ی خیال سیاهش

تمنای دل امید وارم

چو خط پیداست از روی چو ماهش

به ذوق عشوه اش در دلربایی است

شکایت بر زبان داد خواهش

ز راهی کم نگاهی چند گاه است

که محرومم ز لطف گاه گاهش

چه پرسی حال دل چون می کشد سر

چو دود از مجمر افلاک آهش

دلم هر چند لبریز تمناست

بود خال لبت امید گاهش

نمی بخشی چرا تقصیر نورس

نباشد جز وفا داری گناهش