نهان از چشم مردم عاشقان کشتند نخجیرش
زمژگان پری زادست پنداری پر تیرش
ز بس لبریز حسن اوست مجنون تمنایش
به لوح خاک شد یوسف نگار از سایه زنجیرش
شبیه نرگسش نقاش اگر چشم از رقم دارد
چو مژگان چهره ی حیرت گشاید کلک تحریرش
به رنگی صید دل ها کرد شست ناوک اندازی
که شد خال سویدا مردمک در چشم زهگیرش
مثال حسن او آیینه را صورت نمی بندد
چه روها سازد از خجلت مصور گاه تصویرش
نبخشد چون حیات جاودانی بسمل خود را
ز موج آب حیوان عرض جوهر داده شمشیرش
برآرد چون دل سرگشته آه آتشین نورس
فلک را شعله ی جواله سازد برق تاثیرش